خرید بک لینک
مث چشامی، مث نفس کشیدن شدی برام، هوامی..برو به هر کی پرسید ازت چرا باهامی؟ بگو خدامی!تن تو باغه، تو توی هر یه پلکی که میزنی اتفاقهتو که تو خونهمی کل این جهان به چشمم، همین اتاقهمث قلبم، مث رویام، مث جونم، مث چشماممیدونم باورش سخته، من این جوری تو رو میخواممن این جوری تو رو میخوام، تو همه لحظههاممن از وقتی تو رو دیدم، زمان یک ثانیهم نگذشتمگه میشه تو رو دید و به قبل دیدنت برگشتمگه میشه تو رو دید و از این رویا گذشتتو یه پناهی، تو مث فرصت آخری، تو ته راهیواسهی من که شب دنیامو گرفته ماهیسقف رویای من، قلب دنیای من، فردای منمث قلبم، مث رویام، مث جونم، مث چشماممیدونم باورش سخته، من این جوری تو رو میخواممن این جوری تو رو میخوام، تو همه لحظههاممن از وقتی تو رو دیدم، زمان یک ثانیهم نگذشتمگه میشه تو رو دید و به قبل دیدنت برگشتمگه میشه تو رو دید و از این رویا گذشتروزبه بمانی + نوشته شده در پنجشنبه نهم اردیبهشت ۱۴۰۰ ساعت 11:33 توسط توحید محمدزاده  | 

برچسب: نویسنده: غزل موسوی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1400 ساعت: 2:48

بسم الله الرحمن الرحیمتایپ می کنم چون سرعت تایپم بیشتر از سرعت تحریرم با مداد استتایپ می کنم چون فونتم را هم بیشتر از دست خطم دوست دارمخواب دیدمخواب قبل از اذان صبح نبودشاید هیچ ارزش مادی و معنوی نداراما هوای نوشتن دارم و می نویسمکلاس درس بودهمکلاسی های دوران کارشناسیم حضور داشتندمثل همیشه در ردیف اول نشسته بودمانگار که کلاس شعرمان باشداما من دلهره داشتمدلهره شعر دوستمکه عاشقانه بودمی ترسیدم شعرش پرده ها را بدردآقای شیخی استاد بودآقای شهبازی هم در کلاس بودندجمع شین ها کنار هم بی معنی بودهیچ استادی شبیه آنها نداشتمنه شیخی نه شهبازیهم کلاسیم که به مرا به دلهره انداخته بود شروع کردبسم الله الرحمن الرحیمتا گفت من عاشق شده ام، من دلم ریختمنتظر به بار آمدن رسوایی بودمدر یکی از ابیاتش از آقای شهبازی اسم بردمن گیج شده بودمابیات ایهام داشتند و تلمیح و کژتابیشاید چیزهای دیگر هم داشتند اما من فقط حواسم به عکس العمل استاد بوداستاد هم انگار شک کرده بودهم کلاسیم شاید اسمش آرمین بودتنها هم کلاسی با ذوقم او بوداو می توانست شعر بنویسدانگار که چهره اش را نمی دیدم فقط به شعرش گوش می دادم و نگران بودماما انگار صحبت عاشقی نیستصحبت از امنیت شدامنیت شغلی شعر دوستم اجتماعی بوداو گفت فلانی که فکر می کنم منظورش آقای شهبازی بوداندر خم یک کوچه استیعنی نه شغل دارد و نه پولامروز هم که ملاک آدم بودن، پولدار بودن استمن نفس آرامی کشیدماستاد هم رنگ و رویش باز شدیکی گفت ما چرا درس بخوانیمیکی گفت خدا بزرگهمن گفتم درست میشه نگران نباشیدشعر داشت به آخراش می رسید من دیگر نگران نبودمفکری جدید مرا فرا گرفته بودبی کاری بی پولی عدم امنیت شغلی و فکرهایی از این دست که جوان امروز دست

برچسب: نویسنده: غزل موسوی تاريخ: جمعه 29 بهمن 1400 ساعت: 2:48

صفحه بندی